ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

89

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

ذو يزن به اميد اين وعده در دستگاه انوشيروان ماند ولى انوشيروان به وعدهء خود وفا نكرد تا سرانجام عمر ذو يزن به سر آمد و در ايران در گذشت . پسر او ، سيف ، با مادر خويش در سراى ابرهه به سر مىبرد و ابرهه را پدر خويش مىپنداشت . ولى روزى يكى از پسران ابرهه با سيف در افتاد و به او دشنام داد . سيف دانست كه ابرهه پدرش نيست و كس ديگرى بايد پدر او باشد . از اين رو پيش مادر خود رفت و ازو دربارهء پدر خويش پرسش كرد . مادرش وقتى كه به نزاع آن دو رسيدگى كرد ناچار شد كه حقيقت را به سيف بگويد و او را از آنچه روى داده بود آگاه سازد . سيف ناچار در آن جا ماند تا ابرهه به ديار نيستى شتافت و پس از او پسرش يكسوم نيز در گذشت . آنگاه سيف به نزد قيصر روم رفت تا از او براى راندن حبشيان يارى بخواهد ولى چون قيصر روم مسيحى بود و حبشيان نيز از آئين مسيح پيروى مىكردند ، قيصر به سبب اين همكيشى ، لشكر كشى به يمن و جنگ با حبشيان را روا ندانست و از پذيرفتن درخواست سيف پوزش خواست . سيف كه چنين ديد از پيش قيصر روم بازگشت و به نزد خسرو انوشيروان آمد . روزى در راه انوشيروان ايستاد و هنگامى كه او سوار بر اسب مىخواست بيرون رود ، پيش دويد و گفت : « پدر من ، براى من ميراثى نهاده كه در نزد تست . » انوشيروان فرود آمد و او را فراخواند و پرسيد .